مبدأ كلام

خب اينستاگرامم اوايلش دوست داشتني بود مخصوصاً وقتي با تحسين بقيه رو به رو ميشدي، حتماً همه از تحسين شدن خوششون مياد من اما فك كنم بيشتر از خيليا. وقتي حالم بد بود جاي خوبي بود واسه گرفتن انرژي دوباره و سير روال عادي زندگي اما الان نسبت بهش نامب شدم. از بس كه جنس مخاطبامو دوس ندارم. از بس كه همه ميبينن فقط و نمينويسن و فكر نميكنن. خودمم خسته شدم از بس راجع به ننوشتن اونا نوشتم. از بس ديدم چيزايي رو كه اونا نميديدن. حالا مقاومتمو از دست دادم و بهتره اينجا بنويسم. ٥-٦ سال پيش كه وبلاگنويسي ميكردم مخاطبام اونقدر زياد نبودن و اكثرشونم نميشناختم اما خونده شدنم مثل هميشه بهم حس خوب ميداد. اتفاقاً اينكه آدما تو رو از نزديك نشناسن شايد بهتر باشه. شايد بي نقاب تر حرف بزني و از اينكه هر كسي به زعم خودش تو رو نقد كنه خلاص بشي. شايد بايد خودمو معرفي كنم. اسممو مامانم از ديوان حافظ انتخاب كرد. رشتش ادبيات بود و مأنوس بودن زياد من با ادبيات هم قطعاً بهش بي ارتباط نيست. من از هر گوشه ي ايران چيزي به يدك دارم. ترك نيستم اما توي زنجان به دنيا اومدم. توي تهران بزرگ شدم و نسبم به گيلان ميرسه و الان تو گوشه ي نقشه پزشكي ميخونم همون چيزي كه از كودكي آرزوشو داشتم، هر چند بعضي وقتا كه از خوندن يه نثر يا نظم به وجد ميام حس ميكنم كه چقدر دوست داشتم ادبيات ميخوندم. هر آدمي چنتا داستان داره و من هم. اينجا چقدر راحت ميشه نوشت. پس احتمالاً برميگردم به همون دوران شيرين وبنويسي دبيرستاني. سلام 🙂

4 پاسخ به “مبدأ كلام”

  1. بذار خودم برات بنویسم احتمالا این اولین نظرو!
    در مورد اینستا چقدر باهات موافقم…فضاش این روزا پر از تکلف شده…همیشه مخاطبت بودم و همیشه هستم..بنویس(: تو این خلوت بنویس که هر دومون بیشتر دوستش داریم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *