معلق

من رو تخت بالا ميخوابم، يه وقتا كه خوشبختانه تعدادشون زياد هم نيست موقع پايين اومدن روي تخت قفل ميكنم و روي همون اولين پله ي نردبون تخت ميشينم. انقدر مستأصل و ناچارم كه نه اميدي به پايين رفتن دارم و نه برگشتن روي تخت. انگار پر از مقصدهاي گم شده ام. شايد هم پر از مقصدهاي دوست نداشتني. اميد رهايي نيست، پشت و رو ديوار!!

اين مصداق كوچكي از عينيت بخشيدن به بن بست هاي خيالمه. اينبار تعدادشون زياده و تأسف كاري از پيش نميبره. باز هم به اميد شك ميبرم و انتظار رو جايگزينش ميكنم غافل از اينكه اين هر دو يكي اند. منتظرم كه اين مقاصد دوست نداشتني بلأخره منو به يك جزيره ي موعود ببرند، جزيره اي كه بعدش ديگه دست اين بن بست ها تا مدت ها بهم نرسه 🙂

چندروز پيش دوستي كه حالا ديگه دوستم نيست گفت تو بلد نيستي تو دنياي واقعي زندگي كني و فقط با ادبيات بازي ميكني كه بگي ميفهمي! نميتونم زياد بهش حق بدم چون من با ادبيات بازي نميكنم، باهاش زندگي ميكنم و نميتونم زياد بهش حق بدم چون مطمئنم اون هرگز يك هفته ام نميتونه به جاي من زندگي كنه و دنياي واقعي چيزيه كه من الآن دارم تجربش ميكنم با همه ي سختياش، و اينكه در بستري از خيال سعي در رهانيدن خودم از روزمرگي هام دارم چيزي از حقيقي بودن اين روزهام كم نميكنه و ضمناً حالا كه فكر ميكنم براي اين رهانيدن سعي هم نميكنم؛ كاملاً خودبه خود سوار بر بال خيال ميشم…

پينوشت١: گفتم نرده بان، بان، بام…

عشق مدتهاست اين روح سراسر درد را

برده بر بام جنون و نردبان انداخته ( حامد عسكري)

پينوشت٢: روي آهنگ ending از isak danielson مينوشتم ، پيشنهاد اكيد 🙂

2 پاسخ به “معلق”

  1. “ باز هم به اميد شك ميبرم و انتظار رو جايگزينش ميكنم غافل از اينكه اين هر دو يكي اند.“
    جمله ی پر مفهومی بود.
    ما آدم ها قرار نیست که برای دیگران زندگی کنیم، هرکس راه خودش رو میره و مهم این هست که از لحظات زندگیمون راضی باشیم، رضایت حسی فراتر از موفقیت نصیبمون می کنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *