تنها در فرودگاه

اينكه بلد باشي ساعتها تنهايي خودت را تحمل كني هم چيز مفيدي است.

مثلاً وقتي اتفاقي مجبور شوي ساعت ها بدون همراه در يك فرودگاه دورافتاده منتظر پرواز تأخير خورده ات بماني. درست همان وقتي كه ريزِ مكالماتِ تلفني يك مسافر ديگر برايت جذابترين ميشود و داري فكر ميكني كه چه كسي احتمالاً پشت خط است و البته كه شنيدن يك لهجه ي يكسان در آن شهر غريب كلّي برايت دلگرم كننده خواهد بود.

من كه براي اين چند ساعت بيكاري حسابي برنامه ريخته بودم. مثلاً خوب بود آدم در هر جاي دنيا يك رفيق پاره وقت داشت كه اينجور موقع ها دستش را ميگرفت و يك دوري در آن حوالي با هم ميزدند تا صداي شيرين بسته شدن كانتر زودتر به گوش برسد. بعدش هم قرار بود بروم روي ميز كافه ي فرودگاه يك موكايي، لاته اي چيزي… نه نه ، يادم نبود كه از همه ي قهوه ها و اسپرسو ها و زيرمجموعه هايشان بيزارم. قرار بود بروم يك چاي گرم و احتمالاً يك كيكِ قطعه اي نوش جان كنم كه پيغام بسته بودنِ كافه و صداي دل ضعفه ي من به باقيِ سمفوني هايِ اين فرودگاهِ خلوت اضافه شد. بعد آرام آرام كاغذي از كيفم در آوردم و ترجمه اي كه موظف به انجام آن بودم را انجام دادم و شايد اين تنها كاري بود كه آنروز درست پيش رفت. بعدش قرار بود بنشينم تمامِ زندگينامه ي جاري در ماه هاي اخيرم را مكتوب كنم. از خوابهاي بد و توهمّات مكرّر و درس هاي نامتناهي و كلاس هاي بد وقت و گريه هاي بي وقت و تنهايي هاي غيرمفيد و شب هاي بي پنجره و ابرهاي بي باران و همه ي تتابع اضافات هاي تلخِ ايامِ اخير بنويسم. راستي من چه استعدادي در تلخ پروري دارم :))

تلخ پروري ها از نظر بقيه شايد كم هنر بودن من در خوب زندگي كردن است اما من فكر ميكنم با اين وضعيت بهتر بزرگ ميشوم. اين است تفكر من. خب شادي ها را بيشتر در خودم زندگي ميكنم و به واپاشي دشواريها ميپردازم. امّا اصولاً همه مرا آدم شادي ميپندارند. خودم خود را چه مي نامد خدا ميداند!

اما خب دستم به نوشتن نرفت و استفاده از اينهمه واژه ي ظريف را به وقت ديگري موكول كردم.

بعد هم با چشماني خواب آلود وضو گرفتم كه دستي به نماز برسانم و واعجبا كه نه قبله اي معلوم بود و نه كسي كه بشود ازش سؤال كرد كه كدام وري ميشود دقيقتر رو به خدا بود !!

بعد يكهو پوزيشن نماز خواندن را به خوابيدن بدل كردم و متعجب از اين انصراف يكهويي با خودم نيت ام را نجوا كردم. هواپيما هنوز اينطرف ها پيدايش هم نشده و ٢-٣ ساعتي وقت دارم. خب اين قصدِ خوابيدن با خودِ خوابيدن كمي كه نه، براي كسي مثل من خيلي فرق ميكند. مني كه ذهنم موقع خواب درست شبيه كاغذ سفيديست كه با يك آبرنگِ هزار رنگي به كودكي ٤/٥ ساله كه اتفاقاً بيش فعال است تحويلش داده باشي. اصلاً خيال به كنار، در اين سكوتِ ترسناك و شهرِ غريب و محيطِ خلوت و شكم خالي مگر ميشد خوابيد. ولي خب مقدمات خلاقانه اش را خوب فراهم كردم. بنديلك هاي كاپشنم را از يكطرف به چمدان و از طرفي به كوله ام گره زدم و راه هاي هرگونه سرقت و صداهاي توليدي ناشي از بازشدن گره ها را حسابي در ذهنم نشخوار كردم. پلك ها روي هم و هزارتا آلارمِ فعال براي جانماندن از پرواز را طراحي كردم و منتظر رويارويي با خواب شدم ولي، نيامد كه نيامد كه نيامد. يعني هرچقدر كه خيال آمد دقيقاً همانقدر خواب نيامد.

همه ي تخيلاتِ وقت گذرانم سوختند و نشد براي هيچكدام ثانيه اي خرج كنم. فقط همين قلم ماند كه خدا خيرش دهد. الان يك ساعتي هست كه دارم مينويسم و ديگر چيزي به پرواز نمانده. راستي بعضي وقتها با ديدنِ اينهمه پيچيدگي و بي نظمي هاي منظم كه نميفهمم لزومي براي بودنش هست يا نه يادِ جملات كتاب ديني ميوفتم كه حتماً يك خالق مدبر پشت اينهمه نظام هست. مثلاً زندگي ميتوانست از فرمول ساده تري تبعيت كند !

اينهمه پيچيدگي و (…) مگر بدونِ طراح ميشود :))

10 پاسخ به “تنها در فرودگاه”

  1. آخ نگار…پروازت تاخیر داشت پس…
    نگفته بودی..انقدر ریز و با حس آمیزی های درست می نویسی که انگار خودم بندینک کاپشنمو گره زدم و از پوزیشن نماز به پوزیشن خواب تغییر وضعیت دادم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *