شايد ديگر عاشق نشده باشد

در ادامه ي زوري نويسي هام گفتم يه بحث مفصل ديگه رو هم باز كنم ، ضمناً تكراري نباشيم ها ادامه خواهد داشت.

يه بار يه جا خوندم كيت وينسلت وقتي جايزه اسكار ميگيره با گريه تعريف ميكنه و ميگه كه من از بچگي هميشه توي حموم شامپو رو بغل ميكردم و تجسم ميكردم كه يه جايزه ي بزرگ مثل اسكاره، چقدر وقتي اينو خوندم به هيجان افتادم. چقدر شبيه من، يه روزي اگه روياي هرروزم يعني چيزي كه از كودكي تا همين واپسين روزاي بيست و يك سالگيم هر روز و هر روز تصورش ميكنم به واقعيت پيوست اين خاطره ي كيت رو به خاطره ي خودم الصاقش ميكنم تا مردم متوجه قدرت خيال بشن. كوچكترينش اينكه از وقتي خيلي كوچيك بودم جلوي آينه برنامه اجرا ميكردم، بزرگتر كه شدم فقط زبان اجرام عوض شد و تند تند انگليسي بلغور كردم. خوبه كه تو خونه كسي بهم چيزي نميگه آخه تو خوابگاه اعصابشونو خورد ميكنم. البته اونجام همه به خوندناي وقت و بيوقت من عادت كردن. يه وقتايي كه تنهام و صدام اكو داره مثلاً تو حموم شروع ميكنم به دعوت كردن خودم به يه برنامه ي خيلي مهم بين المللي بعد يه مجري ديوونه ميذارم جلوي خودم و تخيلي ترين سؤالاي ممكنو از خودم ميپرسم : امروز اگه روز آخر عمرتون باشه دوس داريد چيكار كنيد؟ حرفي هست كه بخوايد به كسي بزنيد؟ فك ميكرديد يه روز به اينجا برسيد؟ مشوق شما چه كسي بود؟ ( حالا مشوق چه كاري بعداً ميفهميم )

آخرين كتابتونو به چه كسي تقديم ميكنيد و چرا؟ تا به حال تصميمي گرفتين كه اگه برگردين به گذشته عوضش كنيد؟ :))) خلاصه انقدر با خودم تمرين ميكنم كه اگه يه روزي رو اون صندلي نشستم تپق نزنم. اگر اين رويا محقق نشد هم به اندازه ي كافي ازش لذت بردم. نميدونم بعداً هم ميبرم يا نه. من كه فعلاً در فكر طرح سؤالات جديدم.

يه بار خيلي بيشتر از يكي درس خوندم اما نمره ي اون بهتر شد بعد گفتم خوش به حالت ببين تو از من باهوش تري، گفت نگااااار، عوضش تو يه جاي ديگه ي مغزت خيلي كار ميكنه. حالا نميدونم كجاست، ليمبيكه؟ بروكاست؟ ورنيكست؟ ( وي در حال به رخ كشيدن نمره ي درخشان فيزيولوژي خود بود :/ )

ولي هرجايي كه هست انرژي زيادي ازم ميگيره، البته اين مغز خالي بايد از يه چيزايي پر شه، به اميد روزي كه از چيزاي چگال تري پر شه.

راستي وقتي از تنهاييم ميام بيرون و يادم مياد كه چيا گفتم آروم به قيافه ي نزديك ترين افرادِ حاضر نگاه ميكنم كه مبادا شنيده و به پاره آجر ورداشتن مغز اين جانب ظنّي برده باشند :))

پ.ن: وي هنوز دليل دعوت شدن خويش به آن برنامه ي اينترنشنال كه اتفاقاً on the air هم بود را نميدانست. شايد واكسني، دارويي چيزي كشف كرده باشد. شايد پرواز كرده باشد. شايد هم شاهكاري ديگر، مثلاً تا آخر عمرش ديگر عاشق نشده باشد 🙂

6 پاسخ به “شايد ديگر عاشق نشده باشد”

  1. خیال بافتن بعضی وقتا بازی دو سر برده،به قول خودت یا به رویات میرسی و تپق نمیزنی یا نمیرسی و حداقل لذت بردی،گرچه گاهی هم اذیت کنندست دیگه(:
    با این همه منم یه خیال پرداز تمام عیارم و به قول صابر ابر “خیال” این “دلبر چهارحرفی” رو دوست دارم(:
    و جمله ی آخرت…

  2. “اين مغز خالي بايد از يه چيزايي پر شه، به اميد روزي كه از چيزاي چگال تري پر شه”
    تو که اینقدر می تونی متفاوت بنویسی چرا کم می نویسی؟!

  3. واای منم مثه تو، خیال کردن خیلی لذت بخشه و از طرفی وقتی یه چیزی تونسته به ذهنت بیاد پس قابلیت ورود به زندگیتو هم داره این چیزیه که وقتی به رویام نزدیکم ذوق زده و وقتی دورم نا‌امیدم میکنه و حس میکنم شاید چرت گفتم، اما حداقلش اینه که رویاشو دیدن خالی از لطف نیست

پاسخ دادن به negar لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *