روبات

بعضي وقتا اين بيهودگيه دقيقاً حاليم ميشه اما جديش نميگيرم. يهو متوجه ميشم كه اِ ببين اين چيزي كه امروز خودتو داري واسش ميكشي فردا به تاخت تموم ميشه و دستت به هيچ جا بند نيست بعد يادم مياد با علم به ناپايدار بودن يه چيز، كلي واسش غصه خوردم و اين تفكرمم كاري از پيش نبرده. يادم مياد دارم از يه سوراخ دو بار نيش ميخورم و باز در توقفش معلولم. يادم مياد مار گزيده ام اما از ريسمون سياه و سفيد نميترسم.

اونقدر شجاع نيستم كه بترسم 🙂

نتونستم ولش كنم وقتي ميدونستم فردا كه پاشم ديگه نيست. نتونستم دوسش نداشته باشم وقتي ميدونستم يهو ميره و به جايي بند نيستم.

ميدونستم اين التصاق احمقانه بايد گسسته بشه، بايد اين خيال ريشه دوانيده رو قطع كرد. بايد اين فكر مسموم به رويا رو آفت كشي كرد.

ميدونستم ميره اما من روبات نيستم. نتونستم فراموش كنم وقتي مطمئن بودم فراموش شدم و ميشم 🙂 هورمون هاي احمقِ توجيه ناپذير.

من روبات نيستم، ميدونستم داره ميره ميدونستم… ولي همچنان بهش اتچ شده بودم.

اتچ (بستن، پیوستن، پیوست کردن، ضمیمه کردن، چسباندن،نسبت دادن، گذاشتن، (حقوق) ضبط کردن، توقیف شدن، دلبسته شدن)

2 پاسخ به “روبات”

  1. نگار،شاید باورت نشه اما با پنج خط آخر اشک ریختم…
    مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی…
    که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم…

    منم فعب نتوانستن صرف می کنم این روزا…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *