بارِفْ

اسماشون نارينه و لوسينه بود، ساكت و آروم و بامزه بودن. كلّاً هر ترم توي كلاس زبانمون به واسطه ي نزديكيه محلمون به خيابون گاراپيدي يكي دو تا ارمني داشتيم. عاشق تلفظ حرف (ر) تو زبونشون بودم. اكثر اسماشونم (ر) داشت. نارينه، آرگن، ريتا… ريتا مهربونترين بود، سالاي زيادي همكلاسي بوديم. با اينكه تقريباً هم سن مامانم بود اما هيچ فاصله اي بينمون حس نميشد. هميشه برامون از خاطراتش ميگفت و خانوادش از پسرش و همسرش، آماندا، زاوِن 🙂

تخم مرغاي رنگي اي كه مياورد، كيكاي عيد پاك، كريسمس، غسل تعميد، هالووين. همه ي خانوادشم يادمه كاليفرنيا بودن ولي اينجارو دوست داشت. چقدم كه من و ريتا و فرناز با هم رقابت داشتيم. موقع اسكريپت شنيدنا فقط ما ٣تا دستمونو بالا ميكرديم. بعد تيچرِ نازنينم كه الآن يك دنيا دلتنگشم ( هم او بود كه مرا abcd آموخت و تا آخرين ترم رهايم نكرد ) عصباني ميشد و ميگفت،

others are walls ?doors? Chairs?

(ما هم خوني به زير پوستمان دويده و سرخگون به ذكاوت خويش نيشخندي ميزديم و صد البته كه هرگز راضي به تحقير هيچكس نبوديم)

خلاصه هر از گاهي مينشستيم دور هم و كلي از زبان و دين و فرهنگشون ياد ميگرفتيم. اينكه هيچ جبهه ي از پيش تعيين شده اي هم در وجودمون تعبيه نشده بود، تأثير حرفاشو دو چندان ميكرد.

من كه هيچوقت كوچكترين دلگيري اي ازشون پيدا نكردم. چقدم سعي كردم يه كم ارمني صحبت كردن ياد بگيرم اما تنها چيزي كه الآن يادمه سلامه : بارِف

يه روزم ريتا كلي سعي كرد بهم ياد بده اسممو به ارمني بنويسم و باز هم الآن فقط (ر ) از آخر اسممو بلدم بنويسم، چقدرم كه خوش خط بود. الآن خيلي وقته ديگه خبري ازش نيست. حتي نميدونم هنوز ايرانه يا نه.

يه درمانگاه ارامنه هم نزديك خونمونه كه اسمش آوديسيانه، كادرش هم فوق العاده اخلاق مدار و منصفن. اوايل مهر بود كه با حال خيلي بدي رفتم اونجا، يه خانم دكتر با مزه اي بود و هي ميگفت دخترْ خوشگلْ ( با ساكن بخونيد ) آبميوه نخور، سرخ كردني نخور، داروتو بخور. منم با اون حال خندم گرفته بود. بعد واسه سرم رفتم بخش تزريقات، دقيقاً ظهر عاشورا بود و مامان من ميگفت من هميشه اينموقع در حال نمازم چي شد امسال اينجاييم تو همچين روزي!

جالبه همون موقع اون خانوم ارمني مسئول تزريقات با لهجه ي شيرينش به مامانم گفت شايد شما اومدين اينجا كه براي ما واسطه بشين، برين اون اتاق من براتون مهر و جانماز ميارم. باعث افتخار من ميشه. من هر سال براي امام حسين قند نذر ميكنم. و قلباً بهش اعتقاد دارم و پارسال گره بسيار عميقي از كار من باز كرد. منم زير سرم هي فكرا تو سرم ميچرخيد. به چي بايد فكر ميكردم، به اعتقاد؟ دين؟ اخلاق؟ اسلام؟ مسيحيت؟ مريضيم؟ قند؟ سرمم كه ديگه آخراشبود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *