نگين

از موقعي كه چشماشو باز كرد به من ميگفت نگين، هرچي هم بقيه سعي كردن بگن اسمم نگاره تو گوشش نرفت. حتي وقتي بزرگتر شد و اصرار كردم كه اسمم نگاره باز گفت نه، تو نگيني، تو نگينِ مني!

دوسم داشت و روي من اسم گذاشت. انقدر كه حتي مامان باباشم به من ميگن نگين.

بزرگتر كه شده بيشتر شبيه من شده، موهاش، خال كنار لبش، به قول مامانم فضولياش، شعر خوندناش. اينروزا اگه بهم بگه نگار ناراحت ميشم. الان ديگه كلاس سوّمه و انگار كه كلي بزرگتره. وقتي پيش منه كه انگار هم سنّيم. باهاش فروزن نگاه ميكنم، زوتوپيا ترجمه ميكنم. گل يا پوچ و قايم باشك هم كه به مقادير متنابه. چقدر برنامه ي تلويزيوني باهم اجرا كرديم و چقدر با هم عروس و داماد كشيديم. كلي موهاي سيم تلفنيشو بافتم و كلي سر بافتن موهاي من اشكمو درآورد. وقتايي كه ميرم زابل برام نامه مينويسه: نگينم زود برگرد.

هنوزم مثه بچگيام وقتي ماشين عروس تو خيابون ميبينه بايد مواظبش باشي از ماشين بيرون نپره. مثه من از روي اُپِنِ آشپزخونه پرواز ميكرد و شيطون بود اما بعيد ميدونم توي يخچال قايم شده باشه يا سه بار با سر رفته باشه تو آينه 🙂 اونا تخصص خودم بود. ديشبم بعدِ كلي، چادر نماز جشن تكليفشو درآورده بود كه باهام نماز بخونه و در تمام طول نماز به من نگاه ميكرد كه عقب نيوفته 🙂

چي شد كه اينهمه رفتم تو خاطرات، ميخواستم بگم ديروز كه پيشش بودم بهم گفت: نگين به عزيز قول دادم كه دو نفري سفره ي هفت سينو بچينيم، باشه؟!

تو اين سالا هميشه من سفره ي هفت سين خونه ي مامان بزرگو ميچيدم و اصلاً اون ٦تا سين هيچي، هميشه نهايتِ آمالم اون شكوفه اي بود كه بايد مينداختم توي آب و كنارش يه سكه…

حالا رُزا هم همون دغدغه رو داره، همه ي خيالش چيدن سفرست اما براي من، سفره ديگه جزو آخرين خيالاته. انگار خرجِ بزرگ شدن زياده و دردناك. دلم ميخواد ١٠ سال ديگه ام به اون سكه و شكوفه فكر كنه. به همون آرامشِ جامونده تو دلِ بچگيهام. به اون صباي خيلي زود كه الكي خودمو ميزدم به خواب تا بابا منو تا ماشين بغل كنه و چشمامو وقتي باز ميكردم كه مطمئن بودم از اتوبان گذشتيم. كه چقدر موقع برگشتن به تهران گريه ميكردم. حرف گوش نكن بودم. زيادي خيالپرداز و دلتنگ بودم 🙂

ولي درستش اين بود وقتي كلاس اول دبستان رفتم سينما و كلاه قرمزي و سروناز ديدم و موقعِ رفتن كلاه قرمزي از خونه شُر شُر گريه كردم يكي محكم داد ميزد كه دختر نمي ارزه، اين دنيا ارزش نداره انقدر محسوس نسبت بهش حركت كني!!

اونروز اشكاي شفاف و درشت روي مژه هاي بلند الهه رو هنوز يادمه، اون شايد اصن يادش نياد منو؛ من چرا بايد با اين دقت اشكاشو شمرده باشم !!

ميگم، ٩٧ قطعاً حرفاي مرغوب تري نسبت به ٩٦ داره، همه ي تصميماتون محكم و بي ترديد 💙

مبارك.

2 پاسخ به “نگين”

  1. عزیزم..رزا(:
    آره نگار…خرج بزرگ شدن زیاده…و انگار آدم وقتی میفهمه دنیا ارزش این همه محسوس حرکت کردن نداره که بهاشئ پرداخت کرده باشه…):

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *