عشق آن اگر باشد که من دیدم

سحر بخیر.

چجوری شروع کنم. مثل همیشه با توصیف آغاز میکنم و حتما کمک کننده خواهد بود. درست سمت راست من درب اتاقم قرار داره که تو این تاریکی زیاد مشخص نیست. همین الآن کلی گشتم تا پ رو توی کیبرد پیدا کنم و این قطعا به این دلیله که همیشه با گوشیم اینجا مطلب آپ میکردم. پاد ساعت گرد که بچرخیم میرسیم به یه پنجره که پشتش چنتا گلدونه و هرروز توسط برادر آبیاری میشه. یکمی که دماغتو تیز کنی بوی نم هم استشمام میشه چون بارون تازه بند اومده و سرخی آسمون هنوز باقیه. کاش همیشه همین رنگی بمونه اما خب ساعت تقریبا ۵ صبحه و محکوم به طلوع. قبلا بارها اشاره کردم که از طلوع بیزارم چون برام استرس زاست مثل غروب که سرشار از غربته. مخصوصا این روزا که تازه ۸ صبح خوابم میبره. جلوی همون پنجره یه میزه که الآن فقط نور صفحه ی لپتابم روش معلومه و البته دست راستم که بابت دو تا پنجه ی ناقابل به توپ والیبال اونم بعد از یه ماه هنوز باندپیچی شدست و منو به شدت یاد دستای بسته ی گلشیفته توی فیلم میم مثل مادر میندازه. مخصوصا الآن که دارم the unforgettable گوش میدم و تصور میکنم که دارم با انگشتام پیانو میزنم  و چقدر حیف که بلد نیستم! موسیقی هم باید در الویت قرار بگیره. در الویت هزارتا الویت دوس داشتنی معلق که قراره محقق بشن. قراره اینموقع ها پشت میکروفون رادیو نشسته باشم خب و کی میدونه که میشه یا نه. پاد ساعتگرد ادامه میدم و به یه دیوار میخورم. دیواری که فردا همین موقع تبدیل به دیوار فرودگاه میشه. خب فرجه ها هم تموم شد و time to go. قصد نوشتن نداشتم اما اینکه موقع طلوع کنار نوشته هام باشم منو کمتر میترسونه تا بالشی که منو به دنیای خواب نمیفرسته. fabrizio paterlini گوش میدم و جالبه که وسط شهر تهران صدای خروس رو از بیرون میشنوم. این مستطیل آسمون که ازینجا معلومه همونجور که گفتم داره بنفش و متمایل به آبی میشه. کاشکی که پر از ستاره بود. مثل آسمون شب مشهد اردهال. اولین شبی که شهاب و ستاره ی دنباله دارم دیدم همون موقع بود و چقدر حس پرواز داشتم و احتمالا نجوم هم باید بره کنار پیانو ؛)

من که هرموقع برنامه ی رفتن به کویر مرنجاب رو توی خونه طرح میکنم بابا فک میکنه شوخی میکنم. میخنده و راجع به طرح بیابان زداییشون تو اون ناحیه حرف میزنه. انگار که هم آسمون بیابونه و هم زمین!

داره صبح میشه و کاشکی که پر از بارون بود و یکدم از صدای مسحور کنندش خلاص نمیشدم . امروز توی سایت arealme.com تستای سرگرم کننده ای میدادم (منظورم از امروز قطعا دیروزه) یکی از اونها تعیین میکرد که زندگی تو کدوم کشور برات مناسبه و منم با روش مهندسی معکوس تمام عزممو جزم کردم که جواب یه جاهایی نزدیک ونیز یا ونکوور یا لندن و یا پراگ دوست داشتنی میل کنه که یهو با جواب تایلند!! بسیار غافلگیر شدم.

خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم. ساده ننوشته بودم. تقریبا از سوم دبیرستان تا حالا. وقتی که وبلاگمو بستم تا مثلا درس بخونم. شرح حال نمینوشتم. عادت کردم به ثقیل نویسی و نمیدونم اونقدری که دوسشون دارم بقیه هم اونارو میپسندن یا نه. خلاصه که حس کردم یکمی شرح و بسط اضافی بد نیست، شاید که خوابم ببره.

به تختم میرسیم و یک دقیقه چیزی تایپ نمیکنم. دست راستم زیر چونمه و به خواب دیروز فکر میکنم. به خوابی که چندماهی بود مشابهش رو ندیده بودم. خواب ها هرچقدر شیرین و دل انگیز تر بیشتر منو غمگین میکنن چون فقدانشون در بیداری بیشتر احساس میشه. خواب عزیز و لطیفم که پر از کاراکترهای بی نقص بود. کاراکترهایی که در بیداری اونقدر دوستشون ندارم.

کنار تختم آينه قرار داره و جلوش ۱۵ تا لاک که ۱۲تاشون تقریبا همرنگن ؛)) آینه ای که هربار توش نگاه میکنم یاد منجی در آینه میوفتم و بعد از چند ثانیه فکر کردن احتمال میدم که شاید یکروز بتونم به کسی اجازه بدم که این منجی رو همراهی کنه و یا آینه رو عوض کنه نه باورم رو :)) و کنارش به کتابخونه ی نازنینم میرسم که تازه خریدمش و کتابامو با عشق توش چیدم. کلی با رنگ جلدا و موضوع ها و نویسنده ها کلنجار رفتم تا خوب بچینمشون و از کنار هم بودنشون کیف کنم. بار دیگر شهری که دوست داشتم کتاب کوچیکیه که دارم میخونم و گاهی لابه لای کتابای انگل و پاتولوژی گمش میکنم و اینه که هنوز تموم نشده. من قرار نبود این سحر بنویسم. همراهی طلوع هم بهانست. دلم تنگ شده بود. برای کی و چی درست نمیدونم اما بلافاصله بعد از نماز صبح چادرو از سرم بر نداشتم و یهو تکیه دادم به دیوار. زمانهایی که به دیوار تکیه میدم و به سقف نگاه میکنم جزو دلتنگ کننده ترین و غریب ترین لحظات من هستند. ادبیات مخالف معمول و بی ملاحظه ی من رو ببخشید. حتما انتظار نزول یک حادثه ی خوشایند دارم. نه نه . تلاش میکنم که خیلی خودم رو منتظر نذارم اما قول هم نمیدم که در حقیقت در انتظار انگیزه های لطیف نباشم. اما ثبات چیزیه که به دنبالشم. محکم بودن تا جایی که نه یک اتفاق بد از تو یه ویرانه بسازه و نه یک اتفاق خوب از تو یک خوشبخت کاذب و موقتی. به بعضی چیزها رسیدم و دنبال بعضی دیگرم و ادعایی روی هیچکدوم ندارم. آسمون خیلی روشن شده و صدای گنجشک ها میاد.

شروع کردم به ساده نوشتن که گاهی لازمه و یاد این شعر علیرضای آذرافتادم:

عشق آن اگر باشد که میگویند دلهای صاف و ساده می خواهد/ عشق آن اگر باشد که من دیدم انسان فوق العاده می خواهد/ سنی ندارد عاشقی کردن فرقی ندارد کودکی، پیری/ هر وقت زانو را بغل کردی، یعنی تو هم با عشق درگیری…

انگار هزار پرنده از پنجره ی جناغ سینم بیرون پریدن و اندکی آهسته و آرام شدم و منفعل مثل زندانبان بی زندانی!

احتمالا برای این تعبیر هم از گروس عبدالملکیان نازنین وام گرفتم 🙂

صبح بخیر.

4 پاسخ به “عشق آن اگر باشد که من دیدم”

  1. ساده…
    پیچیده…
    بنویس دختر جان..زیاد بنویس….^_^
    قبل اینکه برام کامنت بذاری میخواستم بیام بگم چرا نمی نویسی پس؟
    منم این روزا زیاد زانو بغل می کنم نگار…تکیه داده به تخت…زیر نور ملایم اون ریسه ها…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *