خوش به حال روزه داران، لااقل بعد اذان، …

اميدوارم تا آخر متن يه عنوان مناسب براش پيدا كنم. پروازام هميشه ساعت ٥/٤٥ صبحه و من اصولاً ساعت ٤ صبح از خونه حركت ميكنم و با وجود اينكه اونوقت از صبح خبري از ترافيك نيست، نيم ساعتي طول ميكشه تا از شرق تهران به غرب تهران برسيم. و فرقي نميكنه زمان برگشتم به تهران كي باشه! رفتن هميشه سخته. هميشه موقع رفتن يك چيزيو جا ميذاري. (خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است ) خلاصه توي اون ساعت از صبح معمولاً تو ماشين سكوت كامله و من فقط با يه حس وصف نشدني به خيابونا و تابلوها و آ اِس پِ و برج آزادي و ميلاد نگاه ميكنم. به تابلوهاي صياد و همت و باكري و ستاري و فرودگاه و …

ياد اين شعر افتادم ( ساكني در غرب تهران و منم در شرق آن / همّتي خواهد فقط اين فاصله ديدارمان )

يه حسي شبيه از دست دادن و خداحافظي و دل كندن و دلتنگي و بغض و خواب آلودگي و تنهايي و … حسّي كه باعث ميشه به مهاجرت فكر نكنم!

يه جا يه متن مشابهي خونده بودم كه ميگفت احساس میکنم دارن یکی یکی کارت های صد افرین بچگیمو ازم پس میگیرن!

اونروز اوضاع بهتر بود، زمين خيس بود و من با بابا صحبت ميكردم. بزرگراه هم زياد خلوت نبود. شيشه ي ماشينو پايين و دستم رو بيرون بردم. قطره هاي بارون روي دستم كه نه به واقع روي قلبم و روحم مينشستند. چشمم رو بسته بودم و ميخوندم : شب از مهتاب سر ميره، تمام ماه تو آبه 🙂

بابا رو بغل كردم و وارد فرودگاه شدم، انتظار هميشه ي اوقات نه ولي اكثر اوقات آزار دهندست مخصوصاً براي من كه هميشه قبل از قرار حاضر ميشم. كانتر زابل باز بود و صف مقابلش داشتن بليط ميگرفتن. اما من به ناچار بايد منتظر دوستام ميموندم. يكيشون باهام تماس گرفته بود و خواسته بود كه بارهامون رو تقسيم كنيم تا اضافه بار نخوره. من هم چنبار باهاش تماس گرفتم و گفت كه نزديك فرودگاست. اما فك كنم منظورش از نزديك فرودگاه آسانسور خونشون بوده :/

اونقدر حرص و جوش خوردم تا بلاخره خانم پشت گيتِ شماره ي ١٩ گفت داريم گيت رو ميبنديم و من همچنان سرشار از حرص و استرس بودم كه ديدم دوستام رسيدن. تصور كن ٢٠ دقيقه به تيك آف مونده و يهو تمام سيستم بليط دهي هنگ ميكنه. تو اون ثانيه ها به اين فكر ميكردم كه اگر جا بمونم از پرواز كي مقصره؟ چرا بايد براي نظم داشتن و با محبت بودن هم تقاص پس بديم؟ بهتر نيست شريك جرم بقيه نشيم حتي از روي لطف؟

از اضطراب يخ كرده بودم و احساس حماقت ميكردم. اين اولين بار نبود كه منتظر بودم اما بيشترين ريسك رو داشت! شايد ديگه هيچوقت انقدر گذشت نكنم. آدما خودشون با سهل انگاري و بي محبتي بقيه رو هم بي مهر ميكنن. خلاصه بليطارو براي ما چند نفر باقي مانده دستي نوشتن و بعد دستگاه درست شد. انگار اسم ما رو هم پِيج كردن :/ اتوبوس فرودگاه همه ي مسافرا رو سوار هواپيما كرده بود و برگشته بود. با اضطراب دويديم سمت اتوبوس و خداروشكر كه دقيقا رأس تيك آف سوار ماهان كوچولو شديم. و از اضطرابي خسته بودم كه از آنِ من نبود.

چقدر غربت و آدماي جديد استاداي خوبي هستند، اگر ما هم شاگردان خوبي باشيم. عنصر محبت در من باقيست اما با تغيير ماهيت كه ازش راضي هستم.

بي نظم نباشيم و سهل انگار و كم مهر، استاد تجربه هاي تلخ ديگران نباشيم. سبب سخت جان شدن ديگران نباشيم. گاهي پيش مياد كه با تمام وجود براي از بين بردن زخمي كه درونمه تلاش ميكنم و به سختي از فاز حاد به مزمن ميبرمش تا اندك اندك از بين بره و تظاهر شديد به فراموشي ميكنم. ميدونم كه آدم نميتونه خودشو فراموش كنه اما كمرنگ و كم آزار چرا. تا حدي موفق ميشم اما بعضي وقتا اون زخم به حدّي كاريه كه ميگم ميبخشم و براش تلاش ميكنم اما قلبم نميبخشه!! اين بدترين نوعِ بخشيده نشدنه.

اينكه يه آدمِ بخشنده نتونه ببخشه 🙂

زخماتون غير كاري و قلبتون بزرگ و روحتون بخشنده، آدماي زندگيتون آنتايم و عيدتون مبارك 🙂

پ.ن:

خوش به حال روزه داران، لااقل بعد اذان، …

تشنه ات هستم ولی، یک جرعه حتی، هیچ وقت!

عیدفطراست و ولی من روزه هستم تا ابد

چون کویر لوت در آغوش دریا، هیچ وقت …

#منوره_سادات_نمائی

4 پاسخ به “خوش به حال روزه داران، لااقل بعد اذان، …”

  1. دلم میخواست متنت کاغذی بود…لایتر می گرفتم دستم زیر خیلی جاهاش خط می کشیدم…
    نمی تونم بگم چقدر ملموس نوشتی…از خسته بودن از چیزی نوشتی که از آن تو نیست و چقدر اینو میفهمم….
    از درد و زخم و حاد و مزمن نوشتی و یه طوری نوشتی که نمی دونم چطور اما انگار حقیقتا نورون های آدمو تحریک می کنه…
    این که باعث مقاوم شدن آدم ها به درد ها هم نباشیم..این که عامل ناامیدی کسی هم نباشیم یه توفیق الهیه به نظرم….
    از شعر آخر متن هم حرفی نمی زنم که “هیچ وقت””هیچ وقت” هاش همون چیزیه که دیروز داشتم بهت می گفتم اذیتم میکنه…
    تمام ماه تو خوابه(: با لبخند جلوش(((:
    بنویس نگار…زیاد بنویس

  2. الان دیدم تو کامنت قبلی هم گفتم زیاد بنویس و یادم نبوده…ببین چقدر دوست دارم نوشته هات رو که هر بار این زیاد بنویس رو تا خود آگاه ذکر می کنم^_^

  3. نگار خیلی خوب میتونم درکت کنم در این مورد😊
    نوجونیم مسیری که منتهی میشد به دبیرستانمون یه بلوار بود به طول دو کیلومتر ولی اینقدر بزرگ و خلوت بود که شروعش که وایمیستادی دقیقا تهش دیده میشد، شش و نیم صبح هم تنها موجوداتی که اون مسیرو طی میکردن ما بودیم
    از همون روزای اول بین منو چندتا از دوستام یه مرامی باب شد به این قرار که هر کی جلوتر بود وایمیستاد تا پشت سری ها بهش برسن
    هر روز هم پررنگ تر میشد و از قضا من که آن تایم تر بودم همیشه دیر میرسیدم 🙁
    آخرش تصمیم گرفتیم یه ساعتی رو مقرر کنیم اول بلوار هر کی هم نیومد دیگه براش منتظر نمونیم:))

    1. به نظر من هم خیلی جاها نمیشه با آدما کنار اومد به خاطر طیف گسترده ای که در مسئولیت پذیری هاشون وجود داره و البته زمانبندی یکی از مهم تریناشونه! ممنون از همدردی 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *