ليموترش

قصد ندارم راجع به عشق افلاطوني و نازنينم به ترشيجات بنويسم و يا اينكه با ذوق براتون بگم كه همين الان دارم راجع به چاقاله بادوم و گوجه سبز و آب زرشك و لواشك زردآلو و رب انار چه فكرايي ميكنم و بزاقم با سرعت چند ليتر بر ثانيه توليد ميشه :))

متنم نه ترشه و نه تلخ، فقط يه فكره ايه كه تا وقتيكه بهش مؤمنم نقش ناجي رو برام داره. راستي كه زندگي يه جور صخره نورديه و چقدر بايد تجهيز باشي تا سقوط نكني و چقدر ريسمان و رشته براي اتصال به صخره ي حيات احتياج داري !!

سوم راهنمايي كه بوديم يه روز معلم علوممون داشت راجع به ذخيره شدن مزه ها و بوها در حافظه حرف ميزد. ميگفت تا وقتي كه يه بچه ليموترش رو نچشيده نظري راجع به ترش بودن اون نخواهد داشت و با ديدنش تحريك نخواهد شد. چرا اونموقع انقدر برام جالب بود :)) احتمالاً همونموقع هم نميتونستم هضم كنم كه آدم با ديدن يه چيز ترش از ذوق غش نكنه!!

اين قضيه مصداق قابل توجهي در زندگي هامون داره. تلخ ترين حادثه از دست دادن چيزيه كه عميقاً به داشتنش عادت كرده بودي و الآن از تو دريغ شده. چيزي كه با همه ي وجود داشتنشو حس كردي و ذهنت تمام ابعاد شيرينشو ذخيره كرده. نداشتن چيزي كه هيچوقت نداشتي راحت تره و پس انگار داشتن ها ما رو حساس تر ميكنن و ضربه پذير تر. چقدر ترسناكه كه زندگي رو يك طناب باريك و سقوط پذير حس كني. نه، نه ! هميشه هم انقدر جزيي و تلخ نخواهد بود.

بعضي وقتا كه يك كودك كار يا بسيار فقير رو ميبينم تا حدي در نمودِ بيروني بخت برگشتگيش عميق ميشم كه توي بطن هام احساس سوزش ميكنم. بيشتر كه فكر ميكنم ميبينم من از تصور اون وضعيت زجر بيشتري ميكشم چون اون هرگز داشتن رو تجربه نكرده. درسته، به هرحال نداشتن نداشتنه اما بيرون ماجرا هميشه فرق ميكنه و كيفيت حسِّ ما به قضيه با اصل قضيه متفاوته.

اما خيال 🙂

من هميشه در خيالاتم انقدر داشتم كه حالا نداشتن رو معادل يك آدم ثروتمند حس ميكنم. ثروت هوش، ثروت پول، ثروت عشق و هرچيزي كه ميشه به نحو احسن از يك انسان دريغ كرد پس رويا هم آدم رو ثروتمند ميكنه؟؟

پ.ن١: چون طفل سرتقي كه كشد مادرش به خاك/ دل خواسته تو را و برايم نميخرند 🙂 – محمدرضا ايرايي

پ.ن٢: old mony – lana del ray گوش بديد 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *