با اينهمه غم، من به درك. او چه كند؟

داشتم فكر ميكردم عشق دقيقاً كجاي اين دنياي زهر ماري قرار دارد. به جز پَرت كردن حواسمان كار ديگري هم بلد هست؟! ميتواند به اندازه ي اندوه مرگ و از دست دادن بيرزد؟ پر از گريه ام و هيچ كاري از دستم بر نميايد. تازه از عروسي برگشته ايم. فوج فوج آدم با لباس سياه از خانه ي همسايه مان بيرون ميخزند. صداي گريه اش تا اتاق خواب من ميايد. بميرم اگر با صدايت نميرم. مادرش همين چند ساعت پيش رفت، مُرد. خودش هم انگار چند دقيقه اي به زور مادرش را احيا كرده.

دخترك جوانِ بيچاره. يه كمي از من بزرگتر است فقط. دارم از تصور غصه اش ترك ميخورم كه اگر نخورم كژطبع جانورم. هرچقدر هم بگويم تصور از رنج ديگران با تحمل خود آن رنج فاصله دارد نميتوانم فاصله اي بين اين درد و اين درك قائل شوم. عزا زورش بيشتر است انگار. در اين تناقض وحشتناك، در اين سياه و سفيد آغشته به هم هيچ اثري از عروسي امروز نيست و صداي گريه اش بر همه ي شادي هاي جهان ميچربد. با اينهمه غم، من به درك. او چه كند؟

انقدر غمگينم كه از همه ي غمهاي ديگرم شرمساري ميبارد. ولي انسان انقدر در اين منظومه كوچك است كه براي هر چيزي ميميرد و زنده ميشود. من با فيلم ناپولا بارها گريسته ام. با مرگ انسانيت گريسته ام. با كتاب جنگ چهره ي زنانه ندارد گريسته ام. با شكسته شدن قلبم گريسته ام. با دزديده شدن هايم گريسته ام. با اتهامات بيجا گريسته ام. با تنهايي گريسته ام. با غربت گريسته ام. با بي خوابي هايم گريسته ام . با نامهربانيِ نامردمان گريسته ام. اما هيچوقت بعد از مجلس بزم انقدر در لاك خود فرو نرفته بودم.

مرگِ لعنتي؛ از تو قويتر حتي عشق هم نيست. عشق هم خجالت آور است و گاهي حتي در مقابل مرگ بي سلاح ترين. انسان ها پس از اكران هزارباره ي مرگ عزيزانشان هنوز زنده اند و اين آيا به معني قويتر بودن مرگ از زندگيست؟؟ به چه قيمتي؟

به قيمت تعويض مرگ با زنده ماندن و ابداً زندگي نكردن؟ به قيمت تداعيِ هرروزه ي مرگ جلوي چشمانشان؟

لعنتي. توي يك گويِ چرخان با يكسري مفاهيم زمخت گير افتاده ايم و چقدر مسخره كه ١٠ سال بعد به متن هاي پوچ و بي پايه ي امروزم ميخندم. من امروز به شكلِ درست آنها احتياج داشتم و افسوس كه مفاهيم مرا نميفهمند.

من نه مرده ام و نه زنده شده ام و نه به اندازه ي كافي عاشق ، اما همين برداشت تلخِ كنوني در عمري كه معلوم نيست چند روز است كافي نيست؟

كافي نيست براي درك نكردن قدرت مرگ؟

چنتا آلپرازولام به همراهانش دادم، اگر همه اش را ميخورد حق نداشت؟ نميگويم كه داشت يا نداشت ! شما اگر ميدانيد و جسور هستيد پاسخ دهيد.

حالا منِ عصباني بغض آلود غمگين. اين متن را كجا منتشر كنم كه شما را ديوانه و غصه دار (تر) نكنم. ميدانم همه تان داريد با نوعي از رنج دست و پنجه نرم ميكنيد :/

7 پاسخ به “با اينهمه غم، من به درك. او چه كند؟”

  1. اگر ما آدم ها عادت نمی کردیم
    نتیجه ی این همه غم مکرر،‌ آیا چیزی غیر از مرگ بود؟!
    قدرت عادت چه ها که با این جاندار دو پا نمی کند!

  2. متن به اندازه کافی آتشین و سوزاننده بود ، تا بشه مطمئن شد که نویسنده خودش به اندازه قرن ها رنج کشیده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *