اتوپیا…

كلي نوشته هاي قديمي ام را زير و رو كردم. ميخواستم ببينم چه مينوشتم قبلاًها كه حالا يك جمله اش را هم نميتوانم. يا مفاهيم برايم تكراري شده و يا انگيزه اي براي پرورش كلمات جديد نيست. خروجي هاي مغزم به مقصد كاغذ عجيب تعطيل است. شايد هم انقدر همه چيز را توي مغزم چرخانده ام به نظر تكراري و غير منحصر به فرد مي آيد. تكراري هم كه باشد مينويسم. بهتر از كپك زدن فكر در مغزم است. دلم گير است به ٣١م اسفند به اولين روز نوروز ٩٧، به فالي كه دوستم برايم گرفت و حافظي كه به حقيقي ترين شكل خود پناهِ من شده بود و حالا اما …

دروغ گفته بود كه ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش، بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش. من باز هم دارم چمدان جمع ميكنم و هرچيزي را كه با غرض جمع كرده بودم تا به تهرانم برگردانم به جاي اولش بازميگردانم. بليط هواپيماي كذا هم صدهزارتومان گران شده و من براي هر رفت و برگشت بايد پول يك كتاني ecco را دور بيندازم و صد البته كه ecco هاي چندسال پيش منظورم است :/

يكروز داشتم برايش ميگفتم كه نه، تهران آرمان شهري نيست كه بخواهم به آن پناه ببرم و با راسخ ترين اطمينان ممكن اينرا ميگفتم، گفت چقدر با هم فرق داريم و من لبخند زدم. هرز و بيراه ميگفتم. بعضي وقتها چقدر آدم ميتواند از خود واقعيش دور شود. تهران بيرون قفسم بود و آن را نميخواستم. بعد تر ها خيلي دنبالش دويدم.

دويدم كه بگويم آهااااي. من جوگير و متوهم بودم. ببين شبيه پرنده ي بال بسته ي توي قفس شده ام. تهرانم را به من برگردان، کمک کن اتوپياي خود را پس بگیرم

ولي دير شده بود

رفته بود

مرده بود

خودم كشته بودمش.

رختمان را از آن ورطه بيرون كه نكشيديم هيچ. داغِ هزار نرفتن را بر دل خود گذاشتيم. رفتيم چشمه را از نزديك ديديم و تحمل تشنگي را هزار بار سخت تر كرديم. رفتيم بهار را ديديم و در انجماد مانديم. رفتيم صابون ها را به دل زديم و اَه…

حالم از وعده ي لباس گرمي كه مرا عريان در زمستان به كشتن ميدهد به هم ميخورد ( اشاره به حكايت مرد فقير و پادشاه)

شايد داستانم اينهمه تراژدي نباشد اما قلم من هرگز دروغ نگفت. اين تابستان علوم پايه اي زهرماري تر ازين بود كه از او بخواهم جلویتان جلوه گری کند. نه!

در اينستاگرام هم جرئت نوشتن ندارم. آنجا پر از چشم قاضيست . چشمهاي تعميم دهنده. چشمهايي كه به ازاي چندماه خمودگي تو را هميشه ضعيف ميپندارند و هزارجور تحلیل میکنند.

ضعف؟ نه، غم كه ضعف را نميرساند. حتي انسان قوي هم گاهي مي ايستد. خود را ميكوبد و ميچلاند و از نو ميسازد. من چلانده شدم و امروز يك كمي بهترم 🙂

متن شخصي سازي شدگي هايي دارد كه ببخشيد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *