…سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد

اينبار الهامي از خواب برخاست، كنار شيشه ي قطار بودم اما حال، حالِ پرواز بود. هواي خيس پاييز ميان برگ هاي زرد و نارنجي، ميان پيچ موهايم گم ميشد. توي خواب جمله ها قشنگتر بود، همه چيز قشنگ تر بود چون بود و حالا چيزي نيست. دنبال كاغذ ميگشتم، فعلاً يك گوشه ي مغزم يادداشت شده اند… يادداشت شده است تنهايي هاي شاعرانه ام. شعرهاي تنهاييم 🙂 حتي بوي گسِ برگها را از لايه هاي خواب ميشنوم. صداي ريز قطره ها زير كفش من و روي تَنِ برگ. كسي از راهروي قطار رد نميشد. صداي رِيل آزارت نميداد، در ايستگاه ها بيهوده نمي ايستادي و چشمانت خاك را نميخواند، تنها عناصر معلق، عطر و رنگ و فصل و مهر بود. كاش در بيداري هم مهرِ ماه بود نه ماهِ مهر..

2 پاسخ به “…سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *