37 ساعت در خواب و بیداری

آغاز تابستان پس از 37 ساعت در خواب و بیداری :

یادم باشد از پایان تابستان هم بنویسم که متون خیلی هم دیررس نباشند!

یک لخته ی فکری تو وریدهای دست راستم افتاده که اجازه ی نوشتن نمیدهد اما اگر دیر شود بخش زیادی از هیجانات این چندروزه میرود. منظورم از این چندروزه حداقل 100 روز پیش است و وسواس هایم و احتمالا مشغله های دیگر نگذاشت از پیش نویس خارجش کنم.

هیجان همیشه برای من بار مثبت دارد اما اینبار ملغمه ای از تلخ و شیرین است.
قدم به قدم . بلاخره دوران علوم پایه تمام شد. insomnia (بی خوابی) موضوع کنفرانس زبان من در ترم 1 بود و هرگز فکر نمیکردم این موضوع در ترم 5 انقدر گریبان من را بگیرد.

***

اصل بی خوابی به خودی خود آزاردهنده نیست بلکه جوانب اون میتونن انسان رو متلاشی کنند. مثل فکرهایی که وقت زل زدن به سقف با خودت میکنی و چیزهایی که یادت میاد و احتمالا یادآوریش صبح روز بعد میتونه شوکه کننده و حتی خنده دار باشه. درمان های من از این دست بودند:

جالبه که سعی داشتم اکثر روش های غیر دارویی خواب آور رو امتحان کنم. از خوردن دمنوش سنبل الطیب و گل گاو زبون تا خوندن دعای قبل از خواب :)) از گوسفند شمردن و هماهنگ شدن با صدای نفسهام تا دانلود آلبوم Sleep therapy از دکتر لی.آر بارتل که روی امواج مغزی مربوط به خواب اثر دارن. از گوش کردن به وویس های دکتر هلاکویی تا حفظ شدن همه ی فایل های کانال تهران پادکست و البته خوندن کافه پیانو که هنوز نصفه مونده. اما تنها چاره گویا home sweet home بود.

روز آخر به هم اتاقیام گفتم حالا شما حاضر میشین بچه هاتون رو بفرستین خوابگاه؟ اونا هم خیلی مصمم میگفتن آره حتما اما من مردد بودم. خوابگاه برای من در بازه های زمانیه مختلف وجهه های متفاوتی داشت و الآن خسته تر از جمع بندی همه ی صورتهاش هستم اما در اینکه خوابگاه از تو انسان عمیق تر و قوی تر و متعهد تری میسازه شکی ندارم. برای من خارج شدن از چتر حمایتی خانواده حداقل در ابعاد عاطفی سخت بود. خیلی خوب یادمه که یکروز ساعت 7-8 صبح خوابم برد و طبق نوبتم باید ظهر بیدار میشدم که برم سلف و غذا بگیرم و نون هم بخرم. حدودا ساعت 11 صبح خواب دیدم که پدرم هر 3 تا غذای ما رو گرفته به همراه یک بسته نون و آورده تو اتاقمون. فکر کردن بهش حتی همین الآن باعث بغض میشه.

در ضمن، چقدر لاغر شدی و هیچی نمیخوری از دیالوگهای ثابت مادر عزیز من در فرودگاهه حتی اگر من وزن اضافه کرده باشم!

خلاصه و به هر طریق امتحانات تموم شد و ما وسایلارو جمع کردیم. دو تا چمدون و یه بلیط ماهان که کنسل شده بود و با بلیط آتا عوض شده بود. با کلی ذوق راهی فرودگاه شدم ( با یکی از دوستام ) و دیدم همه  جلوی در ورودی منتظرن و دیدیم بلههههه. آتا هم کنسل شده و با این هوای طوفانی و خاک آلود دیگه امیدی به پرواز ازینجا نیست. چشممو که باز کردم دیدم توی اتوبوس به مقصد مشهد نشستم و دارم یه فیلم با بازی شریفی نیا و سحر قریشی ://// از تلویزیون اتوبوس میبینم. با اینکه اولین بار بود بیش از 6 ساعت سوار اتوبوس میشدم (15 ساعت طول کشید) و لحظه ای چشم روی هم نذاشتم اما الآن که بهش فکر میکنم تجربه ی جالبی بود 🙂 سینا حجازی ، لانا دل ری، تهران پادکست ، بردی ، آیزاک دنیلسون ، فیسمال ، دکتر هلاکویی، شادمهر و ابی کمک کردن که صبح بشه. همینطور است حرف زدن راجع به ستاره ها و کویر و آفرود و تراوش چند خط شعر ریز که توی پینوشت میذارمش !نماز هایی که توی گناباد و نهبندان و بیرجند خوندم همیشه توی ذهنم میمونه. و ماهی که تا مدت ها از قاب پنجره کنار نمیرفت.

(تو ماه را
بیشتر از همه دوست داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود .

رسول یونان)

رسیدیم مشهد و متاسفانه زمانی برای زیارت نداشتم اما گنبد رو از دور دیدم و به جای چند نفر بهش سلام کردم. اسنپ گرفتیم و وارد فرودگاه مشهد شدیم و چقدر نسبت به 7-8سال پیش تغییر کرده بود. هزار بار خفن تر از فرودگاه مهرآباد بود. و مسافرای اکثرا غیر ایرانی که از ظاهرشون پیدا بود که از طبقه های مرفهی هستند. صندلی ما درست وسط هواپیما  بود و اصلا جلو عقب نمیرفت. ما هم حواسمان را پرت هویج های خوشگل کنار غذایمان کردیم و از توی مانیتور یک فیلم با بازی علی مصفا دیدیم. انقدر خوشحال بودم که میتونستم از مهرآباد تا خانه بدوم و انقدر خسته که احتمالا ترجیح میدادم کل مسیر رو بخوابم.

بعد تر آن بیداری مزمن را با خوابی عمیق و بی وقفه جبران کردم و یاد پینوشتی از کتاب انسان د رجستجوی معنا افتادم با این مضمون که ترس از بیخوابی انسان به علت آن است که فرد نمیداند بدن ارگانیسم خود به خود حداقل مقدار خوابی را که واقعا مورد نیاز است تامین میکند :))

 

پینوشت: از لغو پرواز پر از طوفان

تا آسمان سرخ نهبندان

از یکه های ممتد هر شب

تا خط غیر ممتد تهران

از شیشه های سرد این ماشین

تا انتهای مبهم هجران

(ما در گذشته غلت میخوردیم، آینده اما سر تکان میداد )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *